تبليغاتX
کــلاغ
 

امروز رفتیم جنگل . جایی به اسم توسکستان. و حتی ۱۵ کیلو متر بالاتر از آن . میان ابرها . درون چیزی شبیه بهشت ( ندیده) .

قرار بود ساعت ۹:۱۵ به همراه خانواده پدرزن برادرم به سمت جنگل راه بیفتیم . اما به خاطر اتفاق ناخوشایندی که دیشب برای خواهر و دامادمان افتاد عملن ساعت حرکت به یک ربع به ده تغییر پیدا کرد . اتفاق از این قرار بود که در محلی به نام آشوراده ماشین شان را پارک می کنند و می روند قایق سواری . غافل از اینکه ماشین جایی پارک شده که امنیت ندارد . وقتی بر می گردند با ماشینی که شیشه ی عقب کاملن خورد شده و کیف خواهرم که برده شده ( به کاهدان زده بود بیچاره !) مواجه شدند. صبح تمام وقت به پاک کردن ماشین از شیشه گذشت .

بالآخره راه افتادیم .ای کاش می توانستم عکس هایش را برای تان بگذارم . ما با خواهرم و برادرم با پدر زنش . توسکستان تقریبن در ۱۵ -۲۰ کیلومتری گرگان و در جاده ای فرعی است . که در فرعی هم حدودن ۹ کیلومتر باید به داخل بروید . این برای وقتی است که شما بخواهید از یک جنگل با سرویس بهداشتی استفاده کنید . اما اگر می خواهید ( مثل ما ) دشتی سبز با درختان تنک و میان مه و ابر  باشید باید چیزی در حدود ۱۵ کیلو متر از جنگل بالاتر بروید .

ساعت دقیقن ( هرچند « دقیقن » حرف مفتی است ) ۱۱:۱۰ بود و بساط دارت و بدمینتون به راه .  اول قرار بود من و خواهرم و همسرش بازی کنیم ولی بعد بابا و پدر زن برادرم و زن برادرم و دوستش هم به ما پیوستند تا شانسشان را در دارت امتحان کنند . نتایج به قرار زیر است :

۱- پدر زن و بابا با امتیاز ۷۵

۲- من با امتیاز ۷۰

۳-خواهرم با امتیاز ۶۶

۴- برادرم با امتیاز ۴۶

۵- زن برادرم با امتیاز ۴۲

۶- همسر خواهرم با امتیاز ۳۱

۷- دوست زن برادرم با امتیاز ۲۵

این امتیاز ها برای ۵ دور برای هر دور ۳ دارت است .

بخش بعدی بدمینتون بود که توپ بالای درخت گیر کرد .

و بعد درست کردن آتیش که عجب پدرزن برادرم در آن استاد بود . چای را همان جا خوردیم با کیک عقد خواهرم که دیروز صورت گرفت . و بعد ( یا شایدم قبل ) موز . و بعد که بساط کباب چیده شد و ناهار .

می خواستیم در آخر کمی بالاتر برویم اما آنقدر مه شدید بود که جرات نکردیم و بر گشتیم . اما در برگشت هم مه آنقدر شدید بود که مه شکن هم جواب نمی داد . با حرکت مورچه ای و به زحمت پایین آمدیم . من از تمامی این صحنه ها فیلم گرفته ام .  عکس ها هم موجود است . کاش می شد برایتان بگذارم . حیف!

ساعت ۲:۴۵ بود که به اصرار برادرم که قرار بود زن اش و دوست اش بروند بابل به طرف خانه حرکت کردیم . زن برادرم دانشجوی بابلسر است . ساعت ۴:۱۰  ما توی خانه بودیم . هیچ جا بهتر از خانه نیست . حتی اگر خانه خانه نباشد .

آتیش را خاموش کردیم . با ابر خیس شدیم . اونایی که دو نفری بودند برای دقایقی ناپدید شدند! به روی خودمان نیاوردیم . برایشان بهترین ها را خواستیم . نگاه معنا داری جریان بود در آن ساعات . آن نگاه ها به من می گفت : زندگی چیز های زیبا هم دارد . کاش این چیزهای زیبا را با آن زیبا داشتم . به من واقعیت ( واقعیت؟!) را نشان دادند اما اگر ایده آل نبود شاید پرواز هم ممکن نبود . اگر پرواز ممکن نبود عاشقی چگونه شکلی داشت؟   

+ نوشته شده در 4 Jul 2008ساعت 20:8 توسط کلاغ |

 

من دیروز برای چند دقیقه مــُردم .

 

برای چند دقیقه در اورژانس پرس و جو شدند که چرا خودکشی کرده ام.

 

برای چند ساعت شلنگ در دماغ ام تخته می انداخت .

 

برای چند دقیقه تمام فامیل برای وداع آمدند .

 

برای اینکه دیروز فقط چند دقیقه مرده بودم .

 

برای این مرگ ِ خوش قدم  ؛ 1- عاشقی ام را به روی ام آوردند . 2- لاغری ام را به اعتیاد

 

کشاندند . 3- یادم نیست چه می گفتند .یادم نیست چه می شنیدند . یادم نیست ...

 

من برای چند ساعت در اورژانس

 

چند دقیقه ای کف حیاط خانه

 

مـــردم .

 

گفتند از درد زیاد ، زیادی مسکّنی که تسکین نمی داد خورده ام .

 

شنیدند ژلوفن خورده ام . استامینوفن خورده ام . شنیدند ایبو پروفن خورده ام . اگسازپام ،

 

لورازپام و دیازپام خورده ام .

 

 

دیروز مرده ام و امروز نمی دانم چقدر زنده ام . چقدر زنده بودنم درست است ؟ چقدر بودن ام باید

 

است ؟ چقدر خوب است؟ چرا هست ؟ ... و بین گیج بودنم گیج ام و بین ماندن ام و اینکه مرگ

 

آنقدر ها هم که فکر می کردم سخت نیست .

 

مادر می گفت : وسط حیاط افتاده بودی و هیچکس خانه نبود . به مادرم گفتم خانه ، خانه نبود

 

وگرنه... در میان خانه ای هرگز نبود ، لااقل امن نبود .کسی از فراموشی اش بر می گردد . برمی

 

گردد عینک بر دارد . ... در باز می شود . از من ، منی شکل مرگ بودم در حیاط آن موقع ، رد

 

می شود . لابد زندگی بدون عینک زندگی تر است ...عینک بر می دارد . لاغری ام به حیاتِ

مرگ ماسیده است . از حافظه ای که پدرمان را در می آورد به خاطر چند عدد ، چند عدد در می

 

آورد . مادر . مادر به برادر . برادر ِ در اضافه کاری گم . به خواهری که خود در بیمارستان کار.

 

و من که هیچ جز مرگ یادم نیست . جز مرگ به خاطر نمی آورم چرا؟ در خودم تکرار می شوم

 

چرا؟ طنین ِ من در مرگ . طنین مرگ در من .

 

میان تنهایی ام ، میان خود و مرگ نشسته ام وبلاگ پر می کنم .

 

+ نوشته شده در 12 Jun 2008ساعت 18:44 توسط کلاغ |

 

مرا از کلاف ِ سر در گم آوار کرده اند

 

ترا از کلاغ ِ مردم

 

سنگ سار

 

شبیه یک چیز

 

از میان ما  تا  میان ما

 

ورم از باورم بود

 

و شعر از پرواز سنگ پیدا

 

سار در بال هایش گریست

 

چیز در اشک های معاصر معنا شد

 

مرا با چشم بندی در کلاه  بر  داری

 

ترا در ابتدای کوچ مسافرمان

 

چشم از چشم بندی شان بــر دار

 

خیالت راحت

 

من از کلاف کفتر می شوم

 

می نشینم روی کوه کور معاصر

 

بق بقو . . .  بق بق بقو

 

زن ِ سوخته ،  مرد ِ آب شده

 

گره های ممتد ســـبــــز

 

گریه های همیشه گی آبـــــی

 

پناه ِ عاشــقان بی پناه

 

نذر ِ برگشتن

 

نذر ِ دیدار

 

نذر ِ انتظار

 

بق بقو . . .  بق بق بقو

 

تق تق تتق

 

فاتحه

 

تق تق تتق

 

درد دل

 

تق تق تتق

 

ســنگ بـــر گــور

 

ســنگ بـــر کـــوه

 

ســـنگ بـــر چـشـم

 

بـــند بـــر پـــا

 

پــا یعنی سـفــر

 

قـدم مسافر بـــر چـشـم

 

9/3/۸۷

+ نوشته شده در 30 May 2008ساعت 18:50 توسط کلاغ |

 

صورتی از ریش نیش زده و صورتی از کارهای نکرده :

درس ِ نخوانده

پول ِِ نداده

متن ِ ننوشته

درد ِ آرام نشده

زخم ِ مرهم نذاشته

فیلم ِ ندیده

شعر ِ نخوانده

ترانه ی نشنیده

عشق ِ نو نشده

من ِ آدم نشده

ت ُ  تنها نشده

درد درمان نشده

درد درمان نشده

 

+ نوشته شده در 16 May 2008ساعت 23:3 توسط کلاغ |

 

کارگاه عبد الحی شماسی در روز شنبه ۲۱ اردی بهشت ساعت ۱۹:۳۰ به پایان رسید.

شماسی به موضاعاتی چون « بحران » و « اوج » و « گره افکنی و گره گشایی » در نمایشنامه نویسی

اشاره کرد .

همچنین با مشارکت هنرجویان به بحث در مورد نمایشنامه « در انتظار گودو » پرداخت .

وی گفت : به نظر من گودو همان پوزو است . چون چند بار ولادیمیر از او می پرسد و می گوید گودو؟

و پوزو می گوید : پوزو . شماسی این تکرار را از سوی نویسنده ای چون بکت بیهوده ندانست و متذکر

شد این اتفاق احتمالن به این معنی است که ما آدم ها همه مون منتظر اومدن گودو (ها) هستیم

ولی اتفاقی که می افتد اینست که به جای گودو - پوزو می آید .

ضمنن در انتهای کارگاه نمایشنامه ی کوتاهی به نام « پولک های چرخ گوشت »  نمایشنامه خوانی شد

آخرین کارگاه شماسی به علت اینکه وی در ساعت ۲۱ پرواز داشت . نیم ساعت زودتر از موعد مقرر

در ساعت ۱۹:۳۰ خاتمه یافت .

راستی ! این کارگاه به همت بخش نمایش حوزه هنری گرگان برگزار شد .

+ نوشته شده در 12 May 2008ساعت 10:52 توسط کلاغ |

 

دندان عصب کشی شد. الآن خوبم .

امروز رفتم کارگاه عبدالحی شماسی .

بیخود وقتمو هدر دادم .

هنوز تعریفشون از نمایش یه تعریف نخ نما شده ی بیخوده .

به امیر رضا کوهستانی هم هرچی دلشون خواس گفتند!!

گفتند این اتفاقات گذار هستند و به زودی فراموش میشن .

شماسی گفت : چطور ممکنه نمایشی که از ابتدا تا انتها گفتگوی صرف است برای تماشاگر آلمانی یا فرانسوی دلپذیر باشد؟

و ادامه داد : تئاتر با یک حادثه شروع میشه . و هیچ نمایشنامه ی معتر جهان نیس که با دیالوگ شروع بشه .

عبدالحی شماسی لازمه اتفاق نمایشی را در حرکت دانست و گفت یک حادثه ای اتفاق میفته و شما رو از نقطه ی آ به نقطه ی بی می بره .

انگار که اتفاق نمایش قرار است فقط در محور ایکس ها حرکت کند . انگار که حرکت فقط حرکت فیزیکی است .

شماسی گفت خصلت های یک فرد او را می سازد . گفت اگر قرار باشد کسی را به یاد بیاوریم می گوییم : فلانی رو یادت میاد ؟عجب بچه ی تیزی بود . یا عجب ادم خسیسی بود .

وی فقط از گفتگو دیالوگ را قبول دارد و معتقد است نمایشنامه ای که فقط دیالوگ است عمومن بگو مگو دارد و از بگو مگو هیچ چیز  گیر تماشاگر نمی آید !! یا اعتقاد دارد بگو مگو هیچ اطلاعاتی را منباب شخصیت ها بیان نمی کند !

و خیلی حرفای دیگر ...

فردا و پس فردا کارگاه که بیشتر شبیه سخنرانی آقای شماسی بود ادامه دارد .

فردا جمعه قرار است راجع به ساختمان نمایشنامه صحبت شود و هنرجویان نمایشنامه های خود را بخوانند و آقای شماسی نقد کنند .

من شاید ( احتمال زیاد ) نرفتم . اگر خونه می موندم لااقل یکی از نمایشنامه های نیمه تموم مو تموم می کردم .

راجع به نمایشنامه های تک نفره هم صحبت شد .

+ نوشته شده در 8 May 2008ساعت 20:37 توسط کلاغ |

 

من نمی دونم چرا با کارهای رادی مشکل دارم . به سختی تونستم خانمچه و مهتابی شو تموم کنم

گفتم که در جریان باشید.

دوباره درد دارم . انگار هر چی به روز موعود ( عصب کشی ) نزدیک میشم دردش بیشتر میشه .

مکافات شام و ناهار خوردنه . سوپ؟  بیخیال بابا ... کیه که سوپ درس کنه ؟!!

دیشب کاری نکردم . ینی تنبلی و درد و انتظار برای ساعت یک که داروهامو بخورم.

امشب شاید کاری کردم . شاید همین الآن بعد از تایپ این خط ها .

 

+ نوشته شده در 2 May 2008ساعت 20:8 توسط کلاغ |

 

دندانم چرک کرده . با مسکن ام خوابم نمی بره . این همه کار و این همه درس دارم ولی درد نمیذاره.

همین چند جمله رم به زور دارم می نویسم.

امروز بالاخره آزمایشگاه  رفتم . و به خاطر درد ۵ تا از کلاسامو نتونستم برم .

داروهامو یادم میره بخورم. امان از تنهایی.

امشب اگه درد بذاره شاید یه کارایی کردم.

ماهواره خرابه .

به پایان ترم نزدیک می شویم .

و دیگر هیچ

 

+ نوشته شده در 1 May 2008ساعت 21:6 توسط کلاغ |

 

دیشب تا صبح نخوابیدم.

دارم از دندان درد دیوانه میشم. امروز میرم دکتر .

 

+ نوشته شده در 29 Apr 2008ساعت 12:36 توسط کلاغ |

 

دوستم میگه اینایی که نوشتی قابل اجرا نیس . من الآن چند روزی میشه که از تب و تاب

 

نوشتن افتاده م . دندان درد بهتره . من بدتر. موزیک گوش میدم در حالیکه همه دارن میرن

 

 عروسی . من از هر تجمعی بیزارم . در این یه مورد با جمهوری اسلامی اشتراک داریم.

 

 زنده باد اتاق یه وجبی . تنها و خالی . من پرش نمی کنم . گاهی فکر می کنم که لابد از ما

 

گذشته . من برای پــُر کردن زیادی پیرم . چند وقته به عصا فکر می کنم . چند وقته چشم ام

 

آب نمی خوره . چند وقته آغاز نشده م . چند وقته راه نرفته م . چند وقته خودمو توی آینه

 

 ندیده م . مادر بزرگمو ندیده م . پدر بزرگمو هیچ وقت ندیده م .

 

 پدرم هیچوقت نبود . وقتی بود ، پدر نبود . 

 

و من بین نیست ها شکل گرفته م . بین سکوت هام . بین هجاهام .

 

گاهی شکل لیوان شده م .

 

گاهی شکل دود رفته ام هوا .

 

گاهی بی شکل مانده م تنها تنها .

 

و من بین بی شکلی خودم شبیه هیچ شده ام .

 

و من شبیه ِ هر شده ام .

 

شبیه قسمت پیر لیوان شده ام .

 

سرکش شو و سرم بکش!

 

 

+ نوشته شده در 24 Apr 2008ساعت 19:28 توسط کلاغ |