تبليغاتX
کــلاغ
 

دیشب آرته  داشت دریمرز برتولوچی رو نشان می داد .  تلویزیون رو برده بودم رو به دیوار . جایی که دیوار و سطح نمایشگر مماس شده بود نسبتن . فقط کمی زاویه داشت که من ِ حریص به دیدن دریمرز رو راضی نگه می داشت . من که رسیدم اواخرش بود . و دائم رفت و آمد . غلت زدن مامان و دیگران که چقدر بد موقع آب می خوردند و بیدار خوابی می کشیدند . دریمرز ِ کم ، حال مو جا آورد و مست ام کرد که این پست رو بنویسم . زنده باد برتولوچی .

 

فیل ام یاد هندوستان کرده بود و رفته بود پشت ِ در ِ کلاس کارگردانی و تدوین ایستاده بود و به صدای استاد گوش می داد . دوس دارم یه فیلم نامه ی بیخود بنویسم و یه فیلم ِ بیخود بسازم . همینجوری بیخودی!

 

نمایشنامه ام تا اینجا به قول دوستی که می گفت : اینو که نمیشه اجرا کرد ، چرا مینویسیش؟ تقریبن تا اینجا اکثر ِ کارام رو نمیشه اجرا کرد .  دیشب پیش دوست ِ همیشه تئاتری ام بودمو گپ می زدیم حول و حوش کارهای من . که خره! وقت اش نیس بشینی یه کار ی قابل اجرا شدن تو ایران بنویسی ؟ کارهای من عمومن دو تا ضعف عمده دارن ؛ 1- شدیدن ادبیاتی ان و در عمیق ان بهم پیوسته 2- اتفاق نمایشی به جای اینکه در طول کار پیدا بشه ، در فبل از شروع نمایش اتفاق افتاده!!!

منظورم اینه که وقتی یه اتفاقی میفته که انتظارشو نداری و تو رو اینقدر درگیر می کنه که نمی تونی هیچ عکس العملی نشون بدی و فقط کارهایی می کنی که خیلی مهیب نیس خیلی اتفاق نیس . مثلن پلک می زنی . مثلن شروع می کنی به حرف زدن و مث ِ ... مث ِ ... مث هیچ چیزی  یا در واقع مث همون لحظه کاریو می کنی که تا اون موقع نکردی یا حرف هاییو می زنی که تا اون موقع نگفتی .

بنابراین دیالوگ ها از جنس دیالوگ های همیشگی نیس . حرفا ، حرفایی که می زنیم نیس . در واقع حرفایی که نمی زنیم . حرفایی که ـــ اَاا...ه چقدر بابا و این دختره حرف می زنن! چی داشتم می گفتم؟ می رینن به اعصاب آدم . دعوا بر سر زیبایی اس . هر کدوم تفسیر خودشونو از زیبایی می خوان به دیگری تحمیل کنن . تو رو خدا خفه .

 

اسفندیار منفرد زاده گفت از ترانه تصور کن قمیشی خوشش میاد . ( شرمنده الآن نمی تونم بنویسم . اینا رفته ن روی اعصاب ِ من و ول کن هم نیستن! نمی تونم تمرکز کنم . )

 

+ نوشته شده در 18 Apr 2008ساعت 20:0 توسط کلاغ |

 

آب از ساعت ۱۰:۳۰ صب قطع شده و تا حالا نیومده!

در مورد نمایشنامه نمی تونم توضیحی بدم . 

فیلم دس پروف تارانتینو رو هنوز ندیدم.

پول مهرجویی رو هنوز ندادم.

فردا شاید بیشتر نوشتم.

 

+ نوشته شده در 16 Apr 2008ساعت 23:19 توسط کلاغ |

 

تند و تند باید براتون بنویسم چون اینترنتم خرابه و هر آن احتمال دی سی شدن ام هس !

یه خورده حال ام بهتره چون وارد صحنه ی ۳ نمایشنامه ی جدیدم شده م .

سه تا هم فیلم دیدم  :  ۱- تاوان   ۲- دومینو   ۳- سنتوری!

باید دنبال شماره حساب سنتوری بگردم.

شاید این روزا فیلمی از تارانتینو دیدم ... تا چی پیش بیاد.

فعلن همینا.

 

+ نوشته شده در 15 Apr 2008ساعت 10:33 توسط کلاغ |

 

بی مقدمه باید بگم برنامه ای بود که برم انگلیس که مالید . امروز ای میلی داشتم که می گفت ایشاالله بعدن!

فکر نمی کنم بعدنی در کار باشه.

یه خبر خوب! استارت یه نمایشنامه ی جدید رو زدم امروز! صحنه ی اولشو نوشتم. امشب شاید و فردا صب حتمن ادامه اش میدم.

چهارشنبه و پنج شنبه ی هفته بعد از صب تا شب دانشگام!!! البته پنج شنبه شو به اندازه ی بعد از ظهرش دروغ گفتم!

از الآن عزا گرفته م . برنامه ی چهار شنبه رو ببینین ؛

15 : 7  هیدرولوژی --- 15 : 9  طراحی سازه های بتن آرمه 2 --- 11 طراحی سازه های بتن آرمه 2 ( مجددن!) --- 45 : 3   روسازی راه

 

 

من هیچ وقت سریال شهریار رو دنبال نکردم . ولی گاه گداری نشسته مو دیدم تا جاییکه تبریزی به ایرج میرزا رید و من گفتم گور پدر شهریار!

 

شنیدم ذوالقدر قراره بشه وزیر کشور! ... گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

 

+ نوشته شده در 11 Apr 2008ساعت 22:28 توسط کلاغ |

 

باز روزای کسالت بار فروردین . انگار که تا دیروز توی اسفند بودم . انگار که تازه دوزاریم افتاده تو جوب. انگار که ته کشیده هرچی که خاطره مونده بود از تو . تو داری کم کم ، کم میشی . اینقدر کم که انگار مث همه ی عشق های امروزی دارم فراموش ات می کنم . این فراموشی باید خیلی وقت پیش می اومد سراغ ام . من درد کشیدم بفهم . بفهم که دیگه عشق تو این دنیا ی احمقانه ی احمقانه ی احمقانه با درد و صبر عجین نشده . اینجا برات وای نمی ایستن . دنیام شده پر از رد شدن . ازم رد میشن مث تو . حتی برنمی گردن ، یه نگاه حتی ... آرزوهای مام ایناس ... از بس عکس تو دیلیت کردمو ری استور کردم تار شدی عین شب ، عین بوق سگ ، عین یادته؟ سه سال پیشای ما رو ... راستی یادم رفت بپرسم همسر چطورن؟ خوب ان؟ می بینی ؟ من هنوز اینقدر عاشقانه ( تو بگو پرروآنه!) تو دوس دارم که با وجود اینکه ازدواج کردی ... ولی ... <== می بینی چقدر این سه تا نقطه ها لال ان؟! من لای این سه نقطه ها لال شدمو گریه کردم .  من اینقدر از این شایدها برا خودم نیمه ی پر لیوان کشیدم که ... که یادم رفته چقدر این روزا ( و روزای پیش ، و روزای پیشترش) آدم بی مصرفی ام . آدمی ام که به درد این روزای آدما نمی خورم . چقدر هر بار که رد می شم بر می گردم . چقدر هر بار بر که می گردم تو نیستیام زیاده . چقدر از رو نمیرم ، باز برمی گردم! نگاه می کنم . چقدر این نیستی هات زیاده . من اندازه بارون امروز ( قدری بیشتر) یادت افتادم . اینقدر یادت افتادم که افتادم ... یادته ؟ افتادم . آبان 85 . من از تئاتر متنفر شدم آبان 85 . دیگه پیدام نشد . نشستم تو تاکسی . تاکسی کم بود . بارونو که یادته، زیاد زیاد  می بارید . « آسمون بغضشو ...» من خیره . راننده گفت : چیزی شده؟ ... من لا به لای ... من حتی همین حالا ... بارون قطع نشد ... پیاده که شدم به راننده گفتم : ما خیلی کم ایم آقای راننده .  ماشین از من رد شد . من بر گشتم . بارون پیدا بود .

رد ّ تو مونده بود به ابر . .. من لا به لای اشک آسمون ... من لا به لای این متن ... من هیچ ... من نگاه...

 

+ نوشته شده در 9 Apr 2008ساعت 22:52 توسط کلاغ |

 

بابای یکی از استادها که زمانی ( ترمی ) ژدر منو در آورده بود . بخاطر موهای بلندم و چند شوخی ... ۵ واحد منو انداخت و باعث مشروطی من شد ...مرد . پدر استاد تاسیسات مکانیکی و برقی در ساختمان مُرد .

یکی از بچه های دانشگاه هم خودکشی کرد و فوت شد . خوش به حالش و باریک الله به شهامت اش .

 

این روزا به شدت تنبل ام . کلاسامو دودر می کنم . یا از صبح تا ظهر می شینم و خیال بافی می کنم . دوس دارم بنویسم ( ۲-۳ تا طرح تو ذهنمه) ولی نوشتنم نمیاد . اگه بیاد ... آخ اگه بیاد .

موهامو کوتاه کردم . گفتم نمی خوام پشت سرم خیلی کوتاه شه . بعد اومدم خونه پشیمون شدم . شبی که بارسلونا مساوی کرد ... نیمه های شب اش رفتم تو دستشویی توی حیاط و با قیچی ای که به زحمت و با سر وصدا از توی هزار تا کمد و کیف و نخ و سوزن پیدا کرده بودم ... آره رفتم تو دستشویی و پشت کله مو بی انکه ببینم کوتاه کردم . بعدم به روی خودم نیاوردم . خوابیدم . صب اش هیچ اتفاقی نیفتاد . کسی نفهمید . کسی هیچوقت منو نمیفهمه ... مث همیشه . مهم نیس.

فعلن همینا اگه چیزی یادم اومد می نویسم .

+ نوشته شده در 8 Apr 2008ساعت 20:46 توسط کلاغ |

 

استاد پروستات داشت

 

درس می داد

 

دست می داد

 

یک دست

 

دو دست

 

نون بیار کباب ببر

 

با استاد هم بازی؟!

 

استاد دست بر نمی داشت

 

دست ، بر داشتنی نبود

 

شیرینی که نیست

 

یکی عصاست

 

یکی عینک است

 

پشت عینک چیزی هیزی

 

پشت سرت در را هم ببند

 

بفرما شیرینی

 

ترم پروسه ایست دراز

 

راز این ترم کلفت است

 

دست را بیار

 

دست آوردنی نیست ، چایی که نیست

 

فقط جهت یاد آوری!

 

استاد بــســّه

 

بسته ی پیشنهادی استاد:

 

کون بیار کتاب ببر

 

من بازی نیستم استاد پروستات

 

من هم بازی نیستم استاد پروستات

 

استاد دست برد

 

ایستاد؛ دست ها بالا

 

استاد باورش نشد

 

قطره

 

قطره

 

قطره

 

.

.

.

 

 

 

.

مــــُـــــــرد!                                         

+ نوشته شده در 6 Apr 2008ساعت 11:47 توسط کلاغ |

 

ببخشید که دیروز نبودم

اول اینکه بازی استقلال - پیروزی رو خواب موندم!!!

دوم اینکه احتمالن بنابه پیشنهاد دوستم یه تغییراتی توی نوشتن ام انجام میدم ( بعدن)

سوم اینکه حرف دیگه ای ندارم جز شعری که خیلی ازش راضی نیستم . با این همه بروید به لینک زیر

==>کدر

تا بعد!

+ نوشته شده در 4 Apr 2008ساعت 22:58 توسط کلاغ |

 

امروز کلاس صبح وعصر رو تعطیل کردم! استاد کلاس روسازی تهدید کرده بود که حضور غیاب می کنه. استادهای ما از تمام توان شون در جهت اعمال قدرت ( روابط فسیل شده ی استاد-شاگردی) استفاده می کنن .

 

فردا هم احتمال زیاد کلاس صب تعطیل میشه . بسته گی به حوصله داره . اما شاید یه سر رفتم بیرون . قدم بزنم . تمام این بیست روز تعطیلی رو خونه بودم . به غیر از اون روزایی که می رفتیم دید و بازدید . هرچند که فامیلای ما در همون یه روز اول تموم میشن!

 

امروز مامان میگفت : زودتر اون دوتا برن سر خونه زندگی شون ، تو هم بری سربازی!!! گفتم : چرا برا اونا دعای خوب می کنی به من که می رسی میگی بری سربازی؟! ( خدایا می بینی؟ چه شانسی داریما یـــا آخر و عاقبت یاغی گری!) هرچی مزه می کنم می بینم این دست واقعن نمک نداره.

 

امروز(14/1/87) فرامرزاصلانی ، شهیار قنبری و حبیب بیب بیب بیب... ببخشید جو گیر شدیم! ... اینا رو گوش دادم . فک نمی کنم کار مهمی کرده باشم . شاید از فردا شروع کردم به نوشتن ، نوشتن روی کاغذ ، من ام مث خیلیا ترجیح میدم رو کاغذ بنویسم . حال اش بیشتره . سال 86 خیلی کم کار بودم در حوزه شعر و داستان .

ماکزیمم 6 – 7 شعر نوشتم! داستان رو نمی دونم ( شاید زیر ِ سه تا ) .  و بیشتر ریخته شده بودم توی نمایشنامه . حالام از فردا دوباره شروع می کنم . شروع می کنم به نمایشنامه و شعر . تصمیم گرفته م . هر چند خیلی نمیشه به تصمیمات ام اعتماد کرد . نمی دونم . شاید نوشتن این تصمیم در اینجا بتونه یه خورده هول ام بده که به قول ام عمل کنم .

واااااااای فکر می کردم امروز هیچ حرفی ندارم اما چقد حرف داشتمآ .

کسی نمی خواد به من سر بزنه؟

 

+ نوشته شده در 2 Apr 2008ساعت 22:22 توسط کلاغ |

 

این دومین پست در کلاغ دات بلاگ است. 

این دومین پستی ئه که می نویسم . انگشت شصتم وقتی سیزده را به در می کردم سوخت . انگشت با سیزده هم ذات پنداری می کند . ما رفتیم« ناهار خوران » شام خوردیم . کباب . و بعد با اتوبوس و به بدبختی برگشتیم . الآن از گردن تا مقعدم درد می کنه! یک عدد اسفند دودکن رد شد . به من و خواهرم گفت ایشاالله به پای هم پیر شین!!! احساس پیری کردم . گفتم : خیلی ممنونم!
یه ماشین عروس هم دیدیم . سبزه هم گره زدیم . کاهو هم خوردیم . کمی خندیدیم . کمی بیشتر گریه کردیم . من جدا ، دیگران رو نمی دونم . احتمالن وقتی من جدا بودم اونام جداجدا و جددن گریه می کردن. سری به لولیان زدم . اونجام گریه بود .
این دومین پستی ئه که احتمالن خونده نمیشه. و لابد من به پای این وبلاگ پیر میشم . من به پای او و او... که خوش به حالش کسی را دارد که به خاطرش پیر شود . نمی دونم دیگه این نق زدنا واسه چیه؟! فعلن که پوست ام کلفته . شاید در آینده ای نزدیک تعطیل شدم .
با اینکه این دومین پستی ئه که احتمالن خونده نمیشه. ولی انگار از فردا پس فردا باید رفت مدرسه!! مدرسه در فرهنگ لغات ما همان دانشگاس . هر چند مدرسه بهتر بود . احترام میذاشتن به آدم . حالا که ...
می دونم که این متن خونده نمیشه ولی با همه ی اینا خواننده ی موهومی مجازی فعلن بای!
نوشته شده توسط kalagh at 21:59
+ نوشته شده در 2 Apr 2008ساعت 20:31 توسط کلاغ |

این اولین پستی ئه که در کلاغ دات بلاگ گذاشتم

امروز دوازدهم فروردین ئه . و من از مدت ها پیش تصمیم داشتم بنویسم . تصمیم داشتم هر چه که پیش میاد برامو مکتوب کنم . حالا چرا تو وبلاگ ؟ نمی دونم . شاید  برای خونده شدن . لابد الآن فاتح شدم . الآن که حداقل خودم یه بار از روی این متن می خونم . امروز دوازدهمه و من حالم از همه ی این روزا بهم می خوره . از اینکه تاریخ می خوره پای این متن . از این که ...

 

چند وقتیه ترانه ی « بوی عیدی ،  بوی توپ» فرهاد رو می بینم که هاتف بازخوانی کرده با ویدئویی سیا سفید و لابد فکر می کرده داره کار بزرگی می کنه . ... چی میشه گفت؟ جز ... یاد فرهاد بخیر... حیف!

 

فردا طبق معمول هر سال ، طبق عادت ، طبق هر کوفت و زهر مار دیگری مردم ، مردم ِ طبق ِ معمول ِ ما سیزده را بدر می کنند . کاش می شد دوازده را بدر کنند . روز خودسوزی مردم . روز 2/98 سوخته گی . یک نافرمانی بزرگ مدنی . سیزده آری ، دوازده نه .

 

12 روز فقط خوابیدم بی هیچ استرسی (برای اولین بار ) ! حتی تکالیفی که داشتم هم باعث نشد یه خورده به خودم بیام ( من قبلن یک بار به خودم آمدم گم شدم . یکبار پیدام کرد ، دوباره به خودم آمدم عاشق شدم . گفتم . اما تو گم شدی .) ...باید حداقل 70 صفحه روسازی می خوندم ... باید فکری برای پروژه ی ترافیک می کردم ... باید تمرین هیدرولوژی رو حل می کردم ... باید بتن رو تورق می کردم ... باید برای پروژه ترابری سری به اینترنت می زدم ... باید قسمتی از مهندسی پی رو می خوندم ... باید کمی زبان رو جدی می گرفتم .... باید چند چیز می نوشتم ... باید این وبلاگ رو زودتر از اینا راه می انداختم .... چقدر کار نکرده م... چقدر خرم من ... چقدر چیز گوش نداده م ... چقدر باید تن بدم به این همه ... به این همه که بیشترش من نیستم ... که بیشترش در سکوت تویی ... که بیشترش لا به لای تو گم میشه ...لا به لای سکوت هام ... من یه پروژه ی مسکوت ام ... دارای بیشترین پنجره بی پرده بی شیشه بی تو ... دارای بیشترین پل ... با بیست ستون ... با سقف ... با پناه ... با هر چه که دوس میداری ... با من ... با بی تو ... ( چه کار کنم ؟ میگین چه کار کنم ؟ باشه میدونم که باید از امروزم بنویسم . اما وقتی بهانه ی هجا هجا و جای جای این کلمات ، این متن ، این تن ...)
مجبور شدم خودمو کات کنم در خط بالا ، لطفن پرانتز بسته . آدم اینجا در بداهه ترین شکل ممکن عاشق می شود و شکست می خورد ... آدم اینجا چه کار می تواند بکند جز پرانتز بسته
نوشته شده توسط kalagh at 21:23
+ نوشته شده در 2 Apr 2008ساعت 20:26 توسط کلاغ |