تبليغاتX
کــلاغ
 

صورتی از ریش نیش زده و صورتی از کارهای نکرده :

درس ِ نخوانده

پول ِِ نداده

متن ِ ننوشته

درد ِ آرام نشده

زخم ِ مرهم نذاشته

فیلم ِ ندیده

شعر ِ نخوانده

ترانه ی نشنیده

عشق ِ نو نشده

من ِ آدم نشده

ت ُ  تنها نشده

درد درمان نشده

درد درمان نشده

 

+ نوشته شده در 16 May 2008ساعت 23:3 توسط کلاغ |

 

کارگاه عبد الحی شماسی در روز شنبه ۲۱ اردی بهشت ساعت ۱۹:۳۰ به پایان رسید.

شماسی به موضاعاتی چون « بحران » و « اوج » و « گره افکنی و گره گشایی » در نمایشنامه نویسی

اشاره کرد .

همچنین با مشارکت هنرجویان به بحث در مورد نمایشنامه « در انتظار گودو » پرداخت .

وی گفت : به نظر من گودو همان پوزو است . چون چند بار ولادیمیر از او می پرسد و می گوید گودو؟

و پوزو می گوید : پوزو . شماسی این تکرار را از سوی نویسنده ای چون بکت بیهوده ندانست و متذکر

شد این اتفاق احتمالن به این معنی است که ما آدم ها همه مون منتظر اومدن گودو (ها) هستیم

ولی اتفاقی که می افتد اینست که به جای گودو - پوزو می آید .

ضمنن در انتهای کارگاه نمایشنامه ی کوتاهی به نام « پولک های چرخ گوشت »  نمایشنامه خوانی شد

آخرین کارگاه شماسی به علت اینکه وی در ساعت ۲۱ پرواز داشت . نیم ساعت زودتر از موعد مقرر

در ساعت ۱۹:۳۰ خاتمه یافت .

راستی ! این کارگاه به همت بخش نمایش حوزه هنری گرگان برگزار شد .

+ نوشته شده در 12 May 2008ساعت 10:52 توسط کلاغ |

 

دندان عصب کشی شد. الآن خوبم .

امروز رفتم کارگاه عبدالحی شماسی .

بیخود وقتمو هدر دادم .

هنوز تعریفشون از نمایش یه تعریف نخ نما شده ی بیخوده .

به امیر رضا کوهستانی هم هرچی دلشون خواس گفتند!!

گفتند این اتفاقات گذار هستند و به زودی فراموش میشن .

شماسی گفت : چطور ممکنه نمایشی که از ابتدا تا انتها گفتگوی صرف است برای تماشاگر آلمانی یا فرانسوی دلپذیر باشد؟

و ادامه داد : تئاتر با یک حادثه شروع میشه . و هیچ نمایشنامه ی معتر جهان نیس که با دیالوگ شروع بشه .

عبدالحی شماسی لازمه اتفاق نمایشی را در حرکت دانست و گفت یک حادثه ای اتفاق میفته و شما رو از نقطه ی آ به نقطه ی بی می بره .

انگار که اتفاق نمایش قرار است فقط در محور ایکس ها حرکت کند . انگار که حرکت فقط حرکت فیزیکی است .

شماسی گفت خصلت های یک فرد او را می سازد . گفت اگر قرار باشد کسی را به یاد بیاوریم می گوییم : فلانی رو یادت میاد ؟عجب بچه ی تیزی بود . یا عجب ادم خسیسی بود .

وی فقط از گفتگو دیالوگ را قبول دارد و معتقد است نمایشنامه ای که فقط دیالوگ است عمومن بگو مگو دارد و از بگو مگو هیچ چیز  گیر تماشاگر نمی آید !! یا اعتقاد دارد بگو مگو هیچ اطلاعاتی را منباب شخصیت ها بیان نمی کند !

و خیلی حرفای دیگر ...

فردا و پس فردا کارگاه که بیشتر شبیه سخنرانی آقای شماسی بود ادامه دارد .

فردا جمعه قرار است راجع به ساختمان نمایشنامه صحبت شود و هنرجویان نمایشنامه های خود را بخوانند و آقای شماسی نقد کنند .

من شاید ( احتمال زیاد ) نرفتم . اگر خونه می موندم لااقل یکی از نمایشنامه های نیمه تموم مو تموم می کردم .

راجع به نمایشنامه های تک نفره هم صحبت شد .

+ نوشته شده در 8 May 2008ساعت 20:37 توسط کلاغ |

 

من نمی دونم چرا با کارهای رادی مشکل دارم . به سختی تونستم خانمچه و مهتابی شو تموم کنم

گفتم که در جریان باشید.

دوباره درد دارم . انگار هر چی به روز موعود ( عصب کشی ) نزدیک میشم دردش بیشتر میشه .

مکافات شام و ناهار خوردنه . سوپ؟  بیخیال بابا ... کیه که سوپ درس کنه ؟!!

دیشب کاری نکردم . ینی تنبلی و درد و انتظار برای ساعت یک که داروهامو بخورم.

امشب شاید کاری کردم . شاید همین الآن بعد از تایپ این خط ها .

 

+ نوشته شده در 2 May 2008ساعت 20:8 توسط کلاغ |

 

دندانم چرک کرده . با مسکن ام خوابم نمی بره . این همه کار و این همه درس دارم ولی درد نمیذاره.

همین چند جمله رم به زور دارم می نویسم.

امروز بالاخره آزمایشگاه  رفتم . و به خاطر درد ۵ تا از کلاسامو نتونستم برم .

داروهامو یادم میره بخورم. امان از تنهایی.

امشب اگه درد بذاره شاید یه کارایی کردم.

ماهواره خرابه .

به پایان ترم نزدیک می شویم .

و دیگر هیچ

 

+ نوشته شده در 1 May 2008ساعت 21:6 توسط کلاغ |

 

دیشب تا صبح نخوابیدم.

دارم از دندان درد دیوانه میشم. امروز میرم دکتر .

 

+ نوشته شده در 29 Apr 2008ساعت 12:36 توسط کلاغ |

 

دوستم میگه اینایی که نوشتی قابل اجرا نیس . من الآن چند روزی میشه که از تب و تاب

 

نوشتن افتاده م . دندان درد بهتره . من بدتر. موزیک گوش میدم در حالیکه همه دارن میرن

 

 عروسی . من از هر تجمعی بیزارم . در این یه مورد با جمهوری اسلامی اشتراک داریم.

 

 زنده باد اتاق یه وجبی . تنها و خالی . من پرش نمی کنم . گاهی فکر می کنم که لابد از ما

 

گذشته . من برای پــُر کردن زیادی پیرم . چند وقته به عصا فکر می کنم . چند وقته چشم ام

 

آب نمی خوره . چند وقته آغاز نشده م . چند وقته راه نرفته م . چند وقته خودمو توی آینه

 

 ندیده م . مادر بزرگمو ندیده م . پدر بزرگمو هیچ وقت ندیده م .

 

 پدرم هیچوقت نبود . وقتی بود ، پدر نبود . 

 

و من بین نیست ها شکل گرفته م . بین سکوت هام . بین هجاهام .

 

گاهی شکل لیوان شده م .

 

گاهی شکل دود رفته ام هوا .

 

گاهی بی شکل مانده م تنها تنها .

 

و من بین بی شکلی خودم شبیه هیچ شده ام .

 

و من شبیه ِ هر شده ام .

 

شبیه قسمت پیر لیوان شده ام .

 

سرکش شو و سرم بکش!

 

 

+ نوشته شده در 24 Apr 2008ساعت 19:28 توسط کلاغ |

 

دندان درد!

+ نوشته شده در 21 Apr 2008ساعت 20:36 توسط کلاغ |