من دیروز برای چند دقیقه مــُردم .
برای چند دقیقه در اورژانس پرس و جو شدند که چرا خودکشی کرده ام.
برای چند ساعت شلنگ در دماغ ام تخته می انداخت .
برای چند دقیقه تمام فامیل برای وداع آمدند .
برای اینکه دیروز فقط چند دقیقه مرده بودم .
برای این مرگ ِ خوش قدم ؛ 1- عاشقی ام را به روی ام آوردند . 2- لاغری ام را به اعتیاد
کشاندند . 3- یادم نیست چه می گفتند .یادم نیست چه می شنیدند . یادم نیست ...
من برای چند ساعت در اورژانس
چند دقیقه ای کف حیاط خانه
مـــردم .
گفتند از درد زیاد ، زیادی مسکّنی که تسکین نمی داد خورده ام .
شنیدند ژلوفن خورده ام . استامینوفن خورده ام . شنیدند ایبو پروفن خورده ام . اگسازپام ،
لورازپام و دیازپام خورده ام .
دیروز مرده ام و امروز نمی دانم چقدر زنده ام . چقدر زنده بودنم درست است ؟ چقدر بودن ام باید
است ؟ چقدر خوب است؟ چرا هست ؟ ... و بین گیج بودنم گیج ام و بین ماندن ام و اینکه مرگ
آنقدر ها هم که فکر می کردم سخت نیست .
مادر می گفت : وسط حیاط افتاده بودی و هیچکس خانه نبود . به مادرم گفتم خانه ، خانه نبود
وگرنه... در میان خانه ای هرگز نبود ، لااقل امن نبود .کسی از فراموشی اش بر می گردد . برمی
گردد عینک بر دارد . ... در باز می شود . از من ، منی شکل مرگ بودم در حیاط آن موقع ، رد
می شود . لابد زندگی بدون عینک زندگی تر است ...عینک بر می دارد . لاغری ام به حیاتِ
مرگ ماسیده است . از حافظه ای که پدرمان را در می آورد به خاطر چند عدد ، چند عدد در می
آورد . مادر . مادر به برادر . برادر ِ در اضافه کاری گم . به خواهری که خود در بیمارستان کار.
و من که هیچ جز مرگ یادم نیست . جز مرگ به خاطر نمی آورم چرا؟ در خودم تکرار می شوم
چرا؟ طنین ِ من در مرگ . طنین مرگ در من .
میان تنهایی ام ، میان خود و مرگ نشسته ام وبلاگ پر می کنم .